تبليغاتX
بی ادعا**Usb**
«در این دنیای بی حاصل چرا مغرور میگردی سلیمان گر شوی آخر خوراک مور میگردی»
 

زندگی گل زردیست بنام غم زندگی فریاد بلندیست بنام آه زندگی آینه ای شکسته بنام دل زندگی مروارید غلطانی است بنام اشک زندگی لحظه شادی آفرینی دارد بنام مرگ زندگی یعنی خون دل خوردن پشت دیوار آرزو ماندن اولش رنج و آخرش مردن

ددم

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 
شعر باران من اینجا گم شد

آه جای تر او خالی ماند

شعر باران من آن اوج عزیز

که غم غربت من ویران کرد


شعر باران من ای شعر دلم

تا تو رفتی دل من پر زده است

لیک این صفحه سیاهست بی تو

مینگارم درآن

من کنون ،تا غم نیستنت حس نشود


قصه کوتاه کردم

باز باران بارید

از دو چشم خیسم،نیک یا بد

چه تفاوت دارد

ددم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟

انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است.

فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته!

چرااز تو بیم وهراس دارد؟ چرا به تو ناروو بهتان می‌زند؟

تو پرتو درخشانی اما تاریکت می‌پندارند"

توسروش فرخنده شادمانی هستی امادرآستانه توشیون می‌کشند"

تو فرستاده سوگواری نیستی تودرمان دل‌های پژمرده می‌باشی"

تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی"

تو از کاروان خسته ودرمانده زندگانی میهمان نوازی کرده

آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی"

تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
 
بنام خالق هستي، زندگي، مرگ
 
***
من تمام جاده ها را-بی طاقت با چشمانم دویدم وگریستم
***
شاید-قاصدکی خبری-انتظار کشنده بود-آنگاه که مرگ-
بی حوصله دستم را می کشید

شاید-نسیمی عطری بوی
شاید شاید شاید
***
به زمین خوردم و برخواستم-
با پای خسته ی شکسته ی غرورم
***
گریستم همچون ابرکی بهاری-
تمام خطوط درهم رودهارا
***
مرگ دستم را می کشیدو-من دور می شدم-
از جادها
***
ولی انتظار-هنوز- نشسته بود-بر لب جاده-
شاید- قاصدکی خبری-شاید- نسیمی عطری بویی-
 شاید شاید شاید
***
شبهارا- که از چشمانت ستاره می بارید- گریستم
***
شبهارا- که از ماه رویت- نقشی می افتاد -
در برکه بی حوصلگی ها  من-آرام می شدم - باز-
از انتظار - سخنها بود - بین من و این دیوار-با ان تن خشک و زبرش که-
از رویش خزه - یا پیچش پیچک- خبری نبود-
هر روز- حرف دیروز- تکرار گذشته- یادش بخیر
روزی از پنجره ی خورشید-
نگاهت کردم- چشمانم پر اشک بود-
و لبانم می سوخت- تنم از شرم-
می لرزید- انتظار مرا سوزاند-
و سوختم
از شرمی که ناگاه- خیال بوسیدن لبانت- در خوابم افتاد-
***
انتظار همچنان باقیست-
***
حتی با انکه-
مرگ دستانم راباقدرت می فشارد-
و در جاده ی بی کسی می کشد....
م:دد
|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  |
 
امام صادق از پدر گراميش نقل مي کند که فرمود:

چهار طايفه هستند که در جهنم بخاطرعذاب شديدشان اهل جهنم

رااذيت و آزارمي دهند،درجهنم از ماء حميم مي نوشندو صداي

واويلايشان  بلند مي شود. بعضي از اهل دوزخ به بعضي ديگر

مي گويند:گناه اينان چيست که عذابشان اينقدر شديداست که

ما را هم اذيت مي کند؟

يکي ازاين چهارطايفه:در تابوتي ازآتش،معلق وآويزان است.

طايفه دوم: امعاء و احشايشان روي زمين کشيده مي شود.

طايفه سوم: از دهانشان خون و چرک جاري است.

طايفه چهارم: گوشت بدن خودش را مي خورد.

آنگاه اهل جهنم از فرشته عذابي  که موکل  بر اينان است

مي پرسند که: تقصير و گناه طايفه اول چيست؟

مي گويد: اين شخص وقتي مرد، حق الناس در گردنش بود که نه

خودش ادا کرد و نه وصيت به ادا و وفاي دين کرد.

سپس مي پرسند : گناه طايفه دوم چه  بوده است که هم خودش

در عذاب است و هم ما را اذيت مي کند؟

مي گويد: او کسي است  که از بول اجتناب  نمي کرده که کجا

بريزد و کجا ترشح کند.

مي پرسند: گناه طايفه سوم چيست؟

مي گويد:و کسي است که حرفهاي بدوخبيث مي زده و به مردم

نسبتهاي ناروا مي داده.

آنگاه مي پرسند : طايفه چهارم چه گناهي کرده اند؟

ميگويد:آنان باغيبت وسخن چيني،گوشت مردم رامي خورده اند.

م:دد 

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه پانزدهم شهریور 1387  |
 

و نترسيم از مرگ
مرگ پایان یک کبوتر نیست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
مرگ گاهي ودكا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 

آسمان هم دادش بر سر ما بلند شد

ما همچنان فریاد سکوتش را نشنیدیم

بازیمان ادامه داشت

ما خودمان را دشنام فرستادیمو

آسمان بازی ما را

ما فکر امروز بودیمو آسمان داد فردا میزد

ما می پاشیدیم بذرکینه و حسرت

و آسمان بدیهای ما را با نفرین آبیاری کرد

و ما همچون آدمها

شخم زدیمو میلاد خویش رانفرینی داغ فرستادیم و

اینگونه زیستیم

و آسمان همچنان گریست

وهمچنان دشنام همیشه خواهد داد

بازی ما را

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه نهم فروردین 1387  |
 

خاک

خاك ميخواند مرا هردم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقم نيمه شب

گل به روي گور نمناكم نهد

می نهد او..می نهد او..می نهد

او مرا با خود تا فردایی دگر

می بَرد...

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386  |
 

خسته ام از نقابها که میپوشانند حقیقت را

دلشکسته ام از صورتکها که دروغ میگویند

غمین از آنهایی که مبدل جامه ای جز دورویی بر تن ندارند

خدایم ُُُُ ُ ُیاریمُ ُ ُ تا تحمل نیرنگ این اشنایان غریب بدارم

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 

نمیدونم از كجا شروع كنم وچطور با هات ارتباط برقرار كنم

بسكه ازت دورشدم نمیدونم چطورصدایت كنم

میخواستم بهترین  بهترین من خطابت كنم

دیدم در قلب شیطانی من بهترین بهترینهای من تونیستی

میخواستم بگویم اقای من دیدم در دل سیاهم جایی برای اقاییت نگذاشته ام

پس بهمون عادت دیرینه كه دراغازهرارتباطی هست میگم:

سلام امام زمان

خودت كه منو بهتر از خودم میشناسی

من همونی هستم  كه وقتی نامت را میشنیدم باحترامت از جایم بلند میشدم

ودست بر روی سرم میگذاشتم وبرای امدنت دعا میكردم

یاد گرفته بودم كه قران كلام خداست برای همین خواندن قران را دوست داشتم

گوش من  فقط قران را میپسندید. برای همینهم شبها با صوت دلنشین عبدالباسط

وگوش دادن سوره مریم بخواب میرفتم

گفته بودند قران معجزه است كلید تمام علوم دراین كتاب مقدس هست بدون وضو نباید بان دست زد.

ومن هیچگاه تصور نمیكردم روزی را شاهد باشم كه افراد زیادی نیتهای پلید ونقشهای شوم خود را پشت تقدس این معجزه بزرگ پنهان كنندوبه دروغ نه اینكه بقران فقط سوگند یاد كنند بلكه با كمال وقاحت دست بر روی كلام الهی گذاشته واز قران بعنوان ابزاری برای رسیدن بنیات شوم خود بهره ببرند

گفته بودند نماز ستون دین شماست . ومنهم بنمازم اهمیت میدادم و سعی داشتم همیشه اول وقت بخوانمش

شنیده بودم كه فقط دل با یاد خدا ارام میگیرد. برای همینهم سعی میكردم همیشه بیادش  باشم

امام زمان

چه روزهایی بود روزهای خوب من روزهایی كه كمی رنگ وبوی انتظارت را داشت

روزهای اعتكاف ماه رجب ماه شعبان ماه رمضان یادش بخیر.

لحظه های خوب دعا- دعای كمیل  دعای عهد دعای ندبه یادت بخیر

مسجد گوهرشاد-حرم امام رضا مزار شهدا یادش بخیر

وچه دوستان خوب وباصفای داشتم.وچقدر انسانها را دوست داشتم

پسر فاطمه‌‍‌‌‌(ع)

باورم نمیشودكه یك انسان اینقدر گذشته وحال واینده متغییر باشد

من اونی نیستم كه قبلا بودم الان نماز خواندم متفاوت شده فكرم رفتارم و....دیگر گوش من بصداهی دیگری عادت كرده واز شنیدن قران لذت نمیبرد.

یوسف زهرا(س)

نمیدانم – نمیدانم- نمیدانم- شاید من دچارتردید شده ام

و شاید جامعه ای كه من در ان زندگی میكند نیز دچار تردید شده

حالاباكمال مسرت درمجالس مشروبات الكلی صرف میكنندومردان با كمال افتخارزیورالات طلااستفاده میكنند

مرگ بر اسرائیل بر زبان جاری میكنند اما:

درعمل لباسی میخرند ومیپوشندكه:

ومنافع ان بجیب صهیونیستای یهودی میرود تا:

با سود ان گلوله خریداری شود وقلب مسلمانی را هدف گیرد.

دیگر خیلی از حرامها حلال بلكه لازم شده

دیگر مفاهیمی مانند دست دادن به نامحرم وحجاب ومحرم ونامحرم را كهنه میدانند

دختران وخواهران مسلمان ما با چنان ارایشی در انظار ظاهر میشوند

كه حتی كفاردركشورهایشان انگونه ظاهر نمیشوند

نمیخوام تقصیرات واشتباهات خودم را بپای جامعه بنویسم

اما من در بدترین زمانه زندگی میكنم

كه تشخیص حق وناحق ودرست ونادرست از یكدیگرچندان ساده نیست

خوب من

امروزجمعه است وبیادجمعه هایی كه بیادت بودم مینویسم

و برای امدنت دعا میکنم

 

     (به نقل از وبلاگ زهرا)

 

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 

ايستاده ام به سكوت

در كنار سنگفرش خيابان

جايي كه برگ زردي جان مي دهد

و خيره به انبوه مسافراني كه با شتاب از هم پيشي مي گيرند

برگ زرد، بي حركت

زمان هم ايستاده است

لحظه تلخي ست

اما چه كسي مي داند؟

برگي در حال مرگ

مي خوانم رد پا را

رد پاي استخواني يك برگ در امتداد خيس خيابان را ...

مي دانم كه اينجا ديگر خاك نمي رويد!

مي دانم زين پس

باد سردي مي روبد خاطراتم را

..

سر بر آسمان مي گيرم

خورشيد لباس آتش پوشيده

شايد براي نبرد آماده مي شود؟!

نبرد سرما!

..

نجوايي سرد مي خواندم:

مرا ببين همينجا

ديگر براي ديدنم خورشيد نمي خواهي

سر فرو مي آورم تا ببينمش

خبري نبود

او رفته بود

يك دستخط پاييزي برايم نوشته بود:

..

مي روم

تا سفري ديگر

رهسپار دياري رنگارنگ خواهم بود

مي روم

جايم را به برف مي سپارم

به او بگوييد امانتدار خوبي باشد

لباس عابران را بتكاند

او مي تواند

اگر كه بخواهد!!

..
مي انديشم

كاش سينه برگ كوچك خرد نمي شد

كاش امروز باقي مي ماند

در واپسين روز پاييز

در جدال مرگ برگ و حذف برف

بي امان از خود مي پرسم

تا انتهاي فاصله هايت نفس داري؟؟؟


خيابان را مي كاوم

كسي جا نمانده است!

مي دوم تا از مردم جا نمانم....





 شب يلدا ؟؟؟؟؟ بايد كمي به خود برسم

با اينكه اين متن را در اندوه پايان خزان نگاشتم و او را تا سفري ديگر نخواهم ديد،

اما براي زمستان

لحظه شماري مي كنم. آخر تار و پود بدنم به دانه هاي برف پیوند خورده است 

من سرفه برف را دوست دارم

....
يلداي عمرتان بلند



|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه یکم دی 1386  |
 
 
آیا می دانستید؟
¤آیا می دانستید بعد از مرگ انسان قلب انسان چهار ساعت و ششها شش تا هشت ساعت، کبد دوازده ساعت، لوزالمعده هفده ساعت و کلیه ها بیست و چهار ساعت بدون اکسیژن زنده هستند
 
¤ آیا می دانستید درازترین جانور یک نوع کرم خاکی است که درازای آن به بیش از پنجاه و پنج متر می رسد؟
 
¤ آیا می دانستی که آچار فرانسه را فرانسوی ها درست نکردند بلکه این سوئدی ها بودند که این آچار اختراع کردند و جالبتر اینکه در خود فرانسه این آچار بنام آچار انگلیسی معروف است؟
 
¤ آیا می دانستید که اغلب مارها دارای 6 ردیف دندان می باشند؟
 
¤ آیا می دانستید که شمپانزه ها قادرند مقابل آینه چهره خود را تشخیص دهند اما میمونها نمی توانند؟
 
¤ آیا می دانستید که قلب والها تنها 9 بار در دقیقه می تپد؟
 
¤ آیا می دانستید که اولین کلیسای ساخت بشر یعنی کلیسای پطرس مقدس در انطاکیه ترکیه است؟
 
¤ آیا می دانستید اگر سر لاشخور مو یا پر داشت هنگامی که با منقار خود از گوشت لاشه تغذیه می کرد، میکروبها وارد موهایش می شدند و همان جا رشد می کردند. اما بی موئی سر لاشخور باعث می شود که سر این حیوان در معرض تابش مستقیم آفتاب قرار گیرد و در نتیجه میکروبها روی سرش از بین بروند
 
¤ آیا می دانستید چین بیشتر از هر کشوری همسایه دارد، چین با سیزده کشور هم مرز است
 
 ¤آیا می دانستید درازترین دم به سوسمار آبهای شور تعلق دارد که درازای آن به سه متر می رسد؟
 
 ¤آیا می دانستید قدمت خالکوبی به بیش از 5000 سال می رسد؟
بقیشو بعدن از دوستم می  گیرم و براتون مینویسم

 
 
|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه بیست و سوم آذر 1386  |
 
 

تنها

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي

را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

 تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم

در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه سوم آذر 1386  |
 
 

از علی (ع) آموز اخلاص عمل:

بزرگترين سود فرزند نيك است

بزرگترين سرمايه اعتماد به نفس است

بزرگترين گناه ترس است

بزرگترين بلا نوميدی  است

بزرگترين استاد تجربه است

بزرگترين افتخار ايمان است

بزرگترين هديه گذشت است

بزرگترين اسرار مرگ است

بزرگترين تفريح كار است

بزرگترين شجاعت صبر است

|+| نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...


خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار

 
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر


در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

 
***


چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟


چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟


من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟


وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

 

***

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...


مي برد مژده آزادی زندانی را ،


زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد


سحری جلوه كند اين شب ظلماني را

 

***

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد

...

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه نهم آبان 1386  |
 

غروب عاشقـان رنگش طلاییست نالوتـــی

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و هشتم مهر 1386  |
 

          

پرده ي آيينه تا وا مي كنيم


رقص آتش را تماشا مي كنيم

***********************

قحطي احساس رابا رنگ زرد


از دل هر خانه پيدا مي كنيم

***********************

باد با فرياد مي رقصد و ما

برگ دل با باد سودا مي كنيم

***********************

خوب مي دانم كه آن گلبرگ را

لابلاي مرگ پيدا مي كنيم

***********************

جرم ما اين است :بي امواج دست

صحبت از آيين دريا مي كنيم

***********************

       «م:دد»

|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386  |
 

                                             تســـــــــــــــــاوی

معلم پاي تخته داد ميزد. صورتش از خشم گلگون بود و دستانش زير  پوششي  از گرد پنهان.

ولي آخر كلاسي ها لواشك بين هم تقسيم مي كردند. آن يكي در گوشه اي ديگر  "جوانان" را

ورق ميزد.دلم مي سوخت به جان او.به جان او كه   بي خود هاي  و  هوي مي كرد و با  آن

شور تساوي هاي جبري را نشان مي داد و با خطي خوانا برروي تخته كه از ظلمت چو قلب

ظالمان و چهره ي زندانيان تاريك و غمگين بود تساوي را نوشت و بانگ بر آورد  : يك برابر

با يك است اينجااز ميان جمعي از شاگردان يكي برخاست! هميشه  يك  نفر  بايد  به  پا  خيزد

به آرامي سخن سر داد: اين تساوي اشتباهي فاحش و محض است. نگاه بچه ها ناگه به يك سر

 

خيره شد با سمت. معلم مات بر جا ماند

 

او پرسيد: اگر يك فرد، انسان، واحد يك بود آيا باز هم يك با يك برابر بود؟

 

معلم خشمگين فرياد زد: آري

 

و او با پوزخندي گفت:اگر يك فرد، انسان، واحد يك بود آنكه زور و زر به دامان داشت  بالا

 

بود و آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر، پست تر مي بود . اگر يك فرد ، انسان، واحد  يك  بود

 

اين تساوي زير و رو مي شد. حال مي پرسم: يك اگربا يك برابربود،نان و مال مفت  خوران

 

از كجا آماده مي گرديد؟ يا چه كسي ديوار چين رابنا ميكرد؟ يك اگربا يك برابر بود كه پشتش

 

زير بار فقر خم مي شد؟ يا ،كه زير ضربت شلاق له مي شد؟ يك اگر با يك بر ابر  بود  چه 

 

كسي آزادگان را در قفس مي كرد؟

 

معلم نا له آسا گفت:  بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد كه

 

 

         يك با يك برابر نيست

                      

 

تساوي: نوشته ي:  فرانس فانون

|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه هجدهم مهر 1386  |
 


Most people walk in and out of your life  ... but

 FRIENDS

leave  footprints  in  your  heart  In   two days

 tomorrow will be yesterday.Today is no special

day and I have no particular reason for writing

 to you... I have no news to tell you .... nor any

problems  to  discuss with you ....  or gossip to

 tell  you .......  It's  only   one  of  those  happy

 moments ... when  I  thought  of  you ... and I

 
would like to  share these  thoughts with you...

MANY SMILES  BEGIN BECAUSE  OF  ANOTHER

SMILE...

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه شانزدهم مهر 1386  |
 

هر از چند گاهي  نفير   طوفانِ  نسيم   چهره ‍،  گردو غبار  زمانه  را در

چشمم فرو ميكند تا شايد  بر سر سفره ي دلم     ميهمان چند  قطره

ازحاصل  ناله هاي دل  شود ... امابا هم استوار تا  ابد منو  چشم    در 

مقابل او .... بگوشباش  كه اينجا  رمضان  دلهاست  .  اما    سفره اش 

هميشه   براي همه پهن شده   اي كاش ميهمان حرمت سفره   بدارد

و........................

                                                                                      م:دد

 

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه نهم مهر 1386  |
 
از دوردست ،آنجا که ساحل پیدا نیست،

صدای امواج به گوش میرسد ،

که دریا را به وسعت تنهایی خالقش،

برای نجوای شبانه ش،وبرای سکوت ابدیش، فرا میخوانند.......

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  |
 
آزادي  برترين  ساز و کار فعال  کردن همه  توانايي‏ها  و ظرفيت‏هاي انساني  است. 

هيچ کس نمي‏تواند در جامعه محروم از آزادي  خدمت کند ، توانائي‏هايش را  پويا  و

موهبت‏هاي  الهي  را بالنده  سازد.  آزادي  يعني  به رسميت  شناختن کرامت انسان

وخوشگماني نسبت به انسان ، درحالي که  نبود آزادي يعني بدگماني نسبت به انسان

وکاستن از کرامت او.  تنها،کسي مي‏تواند آزادي را محدود کند که به فطرت انساني

کافر باشد.

فطرتي که قرآن مي‏فرمايد. « فطرت الله التي فطر الناس عليها »  فطرتي  که پيامبر

باطني  و  دروني  انسان  است.

                                                   ""امام موسی صدر""

آيا می‌دانيد که  ۲۹  سال تمام   است که  امام موسی صدر در اسارت به  سر

 می‌برند و حکومت  ليبی  اجازه  نداده است  که هيچگونه  تماسی  با  ايشان  و

دو  يار  همراهش  برقرار  شود.

                                                     آزادی  آزادی  آزادی

     

|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه پنجم شهریور 1386  |
 

       

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد

ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد بدست

كودكي

گستاخ و بازيگوش و او يكريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و

 خواب خفتگان,آشفته و آشفته تر سازد بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را...

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه سی ام مرداد 1386  |
 

 

آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند

گابريل گارسيا ماركز

.

ddf

.

هه... به من میگه فرض کن دنیایی که توش هستی شیشه ای ه 

میگه اگه به طرف کسی سنگ پرتاب کنی اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته

باید به عرضتون برسونم من هدف گیریم عالیه...

کدوم شیشه،کدوم سنگ، من که فقط ماسه میبینم ...ماسه های باد آورده......اون دنیایی که میگی الان بیابونه...

اینم که قلب(حالا فرض کن قلب منه) میبینی که خودش شکسته ولی فکر نکنم چیزی رو شکسته باشه

اصلا گیریم که سنگ و شیشه

ما که قراره فنا شیم

حالا یه روز دیر یا زود چه فرقی میکنه

تو که دنیای شیشه ای ه  ترک خورده ی منو نشونه رفتی ،

بهتره تا تو نزدی، خودم نابودش کنم،

دلم میخواد سعی خودمو ........

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386  |
 

                    

هيچ کس اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم  .

  م:دد

      

هیچ نوری نیست ولی

شاید اگر نزدیکتر برود و

حصار را لمس کند

بتواند یک روزنه کوچک پیدا کند

او هنوز روشنای پشت حصار را به یاد دارد

از روزنه ای که با دستش جسته آنطرف حصار را مینگرد

حالا که روزهای نه چندان دور گذشته را از برابر دیدگان اشکالودش میگذراند

به خاطره ای دلپذیر به همراه یک آرامش حیاتبخش بر میخورد

با صدایی نالان: ای نسیم ها

این خاطره ی مرا به آنجابرید که برای نخستین باردل من به تپش های دلی دیگر پاسخ گفت..

                                                    ***

با تشکر از لرد بایرون که مرا در گفتن این قطعه یاری کرد

              

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386  |
 

              

ثانیه ها تپش ها را به سوی خود می خوانند

وتپش ها سایه ای بلند رابه دنبال خود میکشند

هردم از دشت امید سرابی پررنگ پدیدارمیشود

به سمتش میروم اما وقتی میرسمنیست

سایه ها پدیدار میشوند ومن امیدمیبندم

که صدایی آشنا از آنتها به گوش رسد

اما سدایم را نمیشنوندوهر ثانیه رشته ای از طناب امیدم پاره میشود

اینک تنها چند نخ از آن مانده

غم و اندوه چون کرمی موزی بر من هجمه آورده

دیگر حتی صدای خودم را نمیشنوم

احساس خالی بودن میکنم

           شاید چند ثانیه تا..........           

پیوند او با تنهایی ,سکوت و مرگ پیوندی دیرین است

تنها و ساکت می آید

و وقتی مرگ به سراغش می آید

 تنها وساکت تن به آغوش او می سپارد

با خود می اندیشد, به تنهایی به سکوت ,

به تلخی و شیرینی,به غم و شادی,

همزاد هم,همزاد او

مرگ و زندگی,زندگیو مرگ

و درهمین افکار است که ناگاه سایه از تپش ها میگذرد.

پایان پایان

پایان

م:دد 

                 

جواب کلاغ سیاه

 مگه تو کلاغ نیسی
وقتی اون بالایی خوب نگا کن
یه کمی که دقت کنی میفهمی
همشون از تو دلتنگترن
خورشید پشت کوه میره
ابر بارون میباره
برگ درختا میریزه.
وهر روز هزار نفردل هزارتا دیگه رو میشکنن
پس از این غمگینترشون نکن
حال اونا از تو بدتره ولی به روی خودشون نمیارن  بالت رو مثل یه پرده سیاه جلوی صورتت بگیر و فکر کن که غمگینترین هستی
قار , قار , به امید دیدار
 

م:دد

شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. 

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم .

پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم.

م:دد

 

                          


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386  |
 

مرگ از زندگی پرسیداین چیست که تو را زیبا جلوه میدهد و مرا تلخ. زندگی جواب داد دروغهایی که در من هست و حقیقتی که در تو وجود دارد.

 

بشر چیزی جز یک موجود گرفتار در چنگال دنیا نیست و همیشه آنهایی که احساس میکنند

میتوانند دنیا را تحت تسلط خود درآورند هیچگاه درد پنجه های آنرا احساس نمیکنند تا جایی

 که گرایش به مادیات تا مغز استخوانشان نفوذ میکند وروحشان را به سیطره ی خود میکشد.

ای کاش بشر آنقدر فرصت میداشت که گذشته را باز سازی کند اما جریان آب هیچگاه نمتواند

مسیر خود را به سمت قله بازگرداند.

مفری در همین نزدیکی ها منتظر ماست. شاید راهی باشد برای رهایی از غم.

حتما تنهاییم بیشتر نمیشود.چگونه از این بدتر میشود؟مگر نه اینست که میخواهم خود را به

ساحل آرامش برسانم. تلخیها و غمها بر من هجوم آورده اند. عده ای گویند به دنبال کارهای

شاد باش وعده ای دیگر... . اما هیچ کدام مرا به ساحل امن آرامش نمی رساند جز زمانی که

خود را به آ غوش گرمت ای مرگ واصل کنم.

 

خواهش میکنم نظرتون رو راجع به مرگ بنویسید

نظر ت برام مهمه ......

|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386  |
 

میرسدروزیکه مرگ عشق را باورکنی ....میرسد روزیکه بی من لحظه هارا سر کنی

میرسد روزیکه بی من در کنار خط  من....شعرهای کهنه ام را  مو  به مو از بر کنی

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386  |
 
......شب بود و شمع بود و غم بودو منشب رفت و شمع رفت و من ماندم و غم....
|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386  |
 

يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
از آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق برخيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
كه مي خندم به آن فرزانگي ها
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن
در اين عالم سرانجامي نداريم
چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاكسترم كن
مسم در بوته هستيي زرم كن

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386  |
 
این رو آقا مهدی تو قسمت نظرات نوشته :من خسته ترین واژه ملموس غروبم
کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید

خیلی قشنگه...دمت گرم

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 
..................................................................مردرادردی اگرباشدخوش است

درد تنهایی علاجش آتش  است.... ............................................................                      

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 

وقتي کسي نيست که به دادت برسه پس داد نزن شايد از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم داری...

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 

قفس داران سکوتم را شکستند... دل دائم صبورم را شکستند... به جرم پا به پاي عشق رفتن... پرو بال عبورم را شکستند... مرا از خلوتم بيرون کشيدند... چه بي پروا حضورم را شکستند... تمنا در نگاهم موج مي زد... ولي روياي دورم را شکستند

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 
...يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن

را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم

را خواهي شکست..........

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه دوازدهم مرداد 1386  |
 

بنام خدا

خدايا نامه ام را بخوان، سخنم را ناديده مگير چون تو تنها پناه مني و شايد آخرين آن.

اين روزها كه پي در پي مي گذرند مرا نمي خواهند.

اين شب ها كه سياه مي شوند و در كاسهء قلب تيرهء من جاي مي گيرند بر بودنم لعنت مي فرستند.

هواي اين اطراف خدايا روزهاست كه ديگر جايي براي نفس هاي من ندارد.

اين آسمان ديگر حتي دلش به حالم نمي سوزد مرا از مي راند، مرا...

خدايا كنار دريا كه قدم ميزنم از يك سو شن هاي ساحل مرا نفرين مي كنند از يك سو آب آبي دريا خود را به عقب مي گشد.

هر گاه به آسمان مي نگرم خورشيد آنقدر از نگاهم خشمگين مي شود كه صورت خود چون خون قرمز مي كند.

خدايا نامه ام را تا پايان بخوان به نوشته هايم نخند زيرا كه تو آخرين اميد مني.

چگونه به فرداها بينديشم هنگامي كه كسي منتظر رسيدن من به جادهء زندگيش نيست.

چگونه به اميد آينده زنده باشم وقتي تمام درها بسته است و هر دري كه باز مي شود غمگين ترم مي سازد.

چگونه به فرجام اين روزها دلخوش باشم وقتي كه امروزم سراسر اندوه است.

چرا خدايا چرا؟

مگر مردم را لعنت كردم كه بازگشتش به سوي من باشد؟

مگر كودكي را آزردم كه حال جواب گوي معصتش باشم؟

مگر گلي از شاخه با بي رحمي چيدم و كبوري را با سنگ زدم كه حال چنين آواره ام؟

مگر لحظه يادت را در ذهن خود كشتم كه حال فراموش شدهء عالمم؟

چه كردم كه بايد اينقدر تنها باشم؟

نه كسي هست صداي ناله ام را بشنود نه جايي را دارم كه براي ساعتي در آن آنقدر بگريم كه بر را آن هزاران آسياب زنند بند نيايد هيچ كجاي اين دنيا برايم جايي نيست براي روح آشفته ام هيچ كس سر پناهي ندارد.  

خدايا نامه ام به پايان رسيد اما دلم هنوز هزاران ناله دارد...

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه نهم مرداد 1386  |
 

جرج آلن : اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته ميمانند، ميشكنند....   

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 
چشم من به جز خودم
به هیچ کس دیگر تعلق ندارد
ومن آن را بر گونه های ترو تازه ام,
که باد سخنان شما,
پژمرده اش می سازد
سنجاق می کنم

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 
 
بالا