تبليغاتX
بی ادعا**Usb**
«در این دنیای بی حاصل چرا مغرور میگردی سلیمان گر شوی آخر خوراک مور میگردی»
 
بنام خالق هستي، زندگي، مرگ
 
***
من تمام جاده ها را-بی طاقت با چشمانم دویدم وگریستم
***
شاید-قاصدکی خبری-انتظار کشنده بود-آنگاه که مرگ-
بی حوصله دستم را می کشید

شاید-نسیمی عطری بوی
شاید شاید شاید
***
به زمین خوردم و برخواستم-
با پای خسته ی شکسته ی غرورم
***
گریستم همچون ابرکی بهاری-
تمام خطوط درهم رودهارا
***
مرگ دستم را می کشیدو-من دور می شدم-
از جادها
***
ولی انتظار-هنوز- نشسته بود-بر لب جاده-
شاید- قاصدکی خبری-شاید- نسیمی عطری بویی-
 شاید شاید شاید
***
شبهارا- که از چشمانت ستاره می بارید- گریستم
***
شبهارا- که از ماه رویت- نقشی می افتاد -
در برکه بی حوصلگی ها  من-آرام می شدم - باز-
از انتظار - سخنها بود - بین من و این دیوار-با ان تن خشک و زبرش که-
از رویش خزه - یا پیچش پیچک- خبری نبود-
هر روز- حرف دیروز- تکرار گذشته- یادش بخیر
روزی از پنجره ی خورشید-
نگاهت کردم- چشمانم پر اشک بود-
و لبانم می سوخت- تنم از شرم-
می لرزید- انتظار مرا سوزاند-
و سوختم
از شرمی که ناگاه- خیال بوسیدن لبانت- در خوابم افتاد-
***
انتظار همچنان باقیست-
***
حتی با انکه-
مرگ دستانم راباقدرت می فشارد-
و در جاده ی بی کسی می کشد....
م:دد
|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  |
 
 
بالا