تا شبانگاهان می رسد از راه
می آید بدیدارم سیاهی
مرا درمان شود
مرا همدم شود مونس شود او گاهگاهی
مرا او میکشد زین پس در آغوش
مرا او میبر د در اوج غمها
برایم شعر دلتنگی
شعر غم را می سراید
و من همدم شوم هر لحظه با او
چه خوش باشد که غمخوارم بود غم
وزین پس...
هر دو میخوانیم
به زاری شعر غم را
چه بی تابم برایت
چه نالانم برایت
چه میخوانم برایت
چه سوزی در صدا دارم
چه فریادیُ فغانیُ اشکُ و آهی
در صدا دارم
ندیم و همدم و غمخوار من گریان
سیاهی هم شده نالان
همه با من در آوازند
همه با من چه مینالند...
م : د د
|
+| نوشته شده توسط
میلاد در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
|