تبليغاتX
بی ادعا**Usb**
«در این دنیای بی حاصل چرا مغرور میگردی سلیمان گر شوی آخر خوراک مور میگردی»
 

ايستاده ام به سكوت

در كنار سنگفرش خيابان

جايي كه برگ زردي جان مي دهد

و خيره به انبوه مسافراني كه با شتاب از هم پيشي مي گيرند

برگ زرد، بي حركت

زمان هم ايستاده است

لحظه تلخي ست

اما چه كسي مي داند؟

برگي در حال مرگ

مي خوانم رد پا را

رد پاي استخواني يك برگ در امتداد خيس خيابان را ...

مي دانم كه اينجا ديگر خاك نمي رويد!

مي دانم زين پس

باد سردي مي روبد خاطراتم را

..

سر بر آسمان مي گيرم

خورشيد لباس آتش پوشيده

شايد براي نبرد آماده مي شود؟!

نبرد سرما!

..

نجوايي سرد مي خواندم:

مرا ببين همينجا

ديگر براي ديدنم خورشيد نمي خواهي

سر فرو مي آورم تا ببينمش

خبري نبود

او رفته بود

يك دستخط پاييزي برايم نوشته بود:

..

مي روم

تا سفري ديگر

رهسپار دياري رنگارنگ خواهم بود

مي روم

جايم را به برف مي سپارم

به او بگوييد امانتدار خوبي باشد

لباس عابران را بتكاند

او مي تواند

اگر كه بخواهد!!

..
مي انديشم

كاش سينه برگ كوچك خرد نمي شد

كاش امروز باقي مي ماند

در واپسين روز پاييز

در جدال مرگ برگ و حذف برف

بي امان از خود مي پرسم

تا انتهاي فاصله هايت نفس داري؟؟؟


خيابان را مي كاوم

كسي جا نمانده است!

مي دوم تا از مردم جا نمانم....





 شب يلدا ؟؟؟؟؟ بايد كمي به خود برسم

با اينكه اين متن را در اندوه پايان خزان نگاشتم و او را تا سفري ديگر نخواهم ديد،

اما براي زمستان

لحظه شماري مي كنم. آخر تار و پود بدنم به دانه هاي برف پیوند خورده است 

من سرفه برف را دوست دارم

....
يلداي عمرتان بلند



|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه یکم دی 1386  |
 
 
بالا