ثانیه ها تپش ها را به سوی خود می خوانند
وتپش ها سایه ای بلند رابه دنبال خود میکشند
هردم از دشت امید سرابی پررنگ پدیدارمیشود
به سمتش میروم اما وقتی میرسمنیست
سایه ها پدیدار میشوند ومن امیدمیبندم
که صدایی آشنا از آنتها به گوش رسد
اما سدایم را نمیشنوندوهر ثانیه رشته ای از طناب امیدم پاره میشود
اینک تنها چند نخ از آن مانده
غم و اندوه چون کرمی موزی بر من هجمه آورده
دیگر حتی صدای خودم را نمیشنوم
احساس خالی بودن میکنم
شاید چند ثانیه تا.......... 
پیوند او با تنهایی ,سکوت و مرگ پیوندی دیرین است
تنها و ساکت می آید
و وقتی مرگ به سراغش می آید
تنها وساکت تن به آغوش او می سپارد
با خود می اندیشد, به تنهایی به سکوت ,
به تلخی و شیرینی,به غم و شادی,
همزاد هم,همزاد او
مرگ و زندگی,زندگیو مرگ
و درهمین افکار است که ناگاه سایه از تپش ها میگذرد.
پایان پایان
پایان
م:دد

جواب کلاغ سیاه
مگه تو کلاغ نیسی
وقتی اون بالایی خوب نگا کن
یه کمی که دقت کنی میفهمی
همشون از تو دلتنگترن
خورشید پشت کوه میره
ابر بارون میباره
برگ درختا میریزه.
وهر روز هزار نفردل هزارتا دیگه رو میشکنن
پس از این غمگینترشون نکن
حال اونا از تو بدتره ولی به روی خودشون نمیارن بالت رو مثل یه پرده سیاه جلوی صورتت بگیر و فکر کن که غمگینترین هستی
قار , قار , به امید دیدار
م:دد

شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم.

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم .

پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم.
م:دد

ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
میلاد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
|