تبليغاتX
بی ادعا**Usb**
«در این دنیای بی حاصل چرا مغرور میگردی سلیمان گر شوی آخر خوراک مور میگردی»
 
                         چند تا عکس از دانشگاه سیستان و بلوچستان

 

 

                   برای دیدن بقیه عکسها برید به ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386  |
 

       

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد

ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد بدست

كودكي

گستاخ و بازيگوش و او يكريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و

 خواب خفتگان,آشفته و آشفته تر سازد بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را...

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه سی ام مرداد 1386  |
 

زير اين سنگ جواني خفته ست با هزاران اي كاش و دو چندان افسوس

 كه به هر لحظه عمرش گفته ست بنويس: اين جوان بر اثر ضربه ي كاري مرده ست ...

 نه بنويس: اين جوان در عطش ديدن ياري مرده ست ...

جلوي روز وفاتم بنويس: روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار، روز پژمردن گل در فصل بهار، روز اعدام جنون بر سر دار، روز خوشبختي يار ...

 راستي شعر يادت نره روي سنگم بنويس:

***آي گلهاي فراموشي باغ***

***مرگ از باغچه كوچكمان مي گذرد***

*** داس به دست و گلي چون لبخند***

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386  |
 
ترفند:

                                         افزایش سرعت اینترنت

پس از انجام دادن اعمال زیر سرعت اینترنت شما به اندازه ی قابل توجهی افزایش پیدا میکنه:

1. Run را از منوي Start اجرا كنيد.

 2. در Run عبارت gpedit.msc را تايپ كرده و OK را كليك كنيد.

 3. منتظر بمانيد تا Group Policy اجرا شود.

 4. در بخش Local Computer Policy و زير Computer Configuration گزينه Administrative Templates راانتخاب کنید.

 5. در ليست باز شده گزينه Network را نيز گسترش دهيد.

 6. حال در اين ليست Qos Packet Scheduler را انتخاب كنيد.

 7. به گزينه هايي كه در سمت راست ظاهر مي شوند دقت كنيد.

 8 .بر روي Limit reservable bandwidth كليك راست كرده و Properties را كليك كنيد.

9.از reservable bandwidth گزينه Enabled را انتخاب كنيد.

 10. مشاهده مي كنيد كه با انتخاب آن در روبروي Bandwidth Limit مقدار پيش فرض آن يعني 20 درصد را نوشته. به جاي عدد 20 مقدار 0 را تايپ كرده و OK را كليك كنيد.

 12. حال به Connection كه به وسيله آن به اينترنت وصل مي شويد رفته و بر روي دكمه Properties كليك كنيد.

 13. به برگه Networking برويد و دقت كنيد كه Packet Scheduler فعال باشد (تيك كنار آن مشاهده شود) . اين پنجره را OK كنيد.

 15. كامپيوتر خود را Restart كنيد .

 

ترفند:

            چت بدون اینترنت

آيا مايل هستيد با دوستان صميمي خود بدون نياز به اينترنت چت کنيد و براي هم با سرعت بالا فايل بفرستيد؟ اينکار بعيد نيست، با استفاده از نرم افزار Flash Terminal مي توانيد به مقصود خود برسيد. اين نرم افزار، ابزاري ساده و قدرتمند است که با استفاده از آن و يک خط تلفن مي توانيد دو کامپيوتر را به هم متصل کنيد و به گفتگو و تبادل فايل ها با يکديگر بپردازيد.

از ويژگي هاي خوب اين نرم افزار نسبت به برنامه Hyper Terminal، محيط زيباي آن، امنيت بالا ، افزايش 60 درصدي سرعت انتقال و امکان انتقال بيش از 255 فايل به صورت همزمان است. ضمنا اين نرم افزار بر خلاف برنامه Hyper Terminal به شما امکان مي دهد در صورت قطع ارتباط با طرف مقابل، پس از اتصال مجدد ادامه فايل را دريافت نماييد.
از ديگر امکاناتي که اين نرم افزار در اختيار شما قرار مي دهد. چت کردن بدون نياز به اينترنت است. براي اين منظور بايد در پنجره مياني اين نرم افزار که به صورت يک کادر کوچک و باريک است. متن مورد نظر خود را بنويسيد و با فشردن کليد اينتر، آن را ارسال نماييد. بدين ترتيب مي توانيد بدون نياز به اينترنت و هزينه هاي زياد با دوست خود چت کنيد.

براي دريافت نرم افزار به وب سايت زير مراجعه نماييد:

http://qwertystudios.com

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386  |
 

 

آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند

گابريل گارسيا ماركز

.

ddf

.

هه... به من میگه فرض کن دنیایی که توش هستی شیشه ای ه 

میگه اگه به طرف کسی سنگ پرتاب کنی اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته

باید به عرضتون برسونم من هدف گیریم عالیه...

کدوم شیشه،کدوم سنگ، من که فقط ماسه میبینم ...ماسه های باد آورده......اون دنیایی که میگی الان بیابونه...

اینم که قلب(حالا فرض کن قلب منه) میبینی که خودش شکسته ولی فکر نکنم چیزی رو شکسته باشه

اصلا گیریم که سنگ و شیشه

ما که قراره فنا شیم

حالا یه روز دیر یا زود چه فرقی میکنه

تو که دنیای شیشه ای ه  ترک خورده ی منو نشونه رفتی ،

بهتره تا تو نزدی، خودم نابودش کنم،

دلم میخواد سعی خودمو ........

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386  |
 

                    

هيچ کس اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم  .

  م:دد

      

هیچ نوری نیست ولی

شاید اگر نزدیکتر برود و

حصار را لمس کند

بتواند یک روزنه کوچک پیدا کند

او هنوز روشنای پشت حصار را به یاد دارد

از روزنه ای که با دستش جسته آنطرف حصار را مینگرد

حالا که روزهای نه چندان دور گذشته را از برابر دیدگان اشکالودش میگذراند

به خاطره ای دلپذیر به همراه یک آرامش حیاتبخش بر میخورد

با صدایی نالان: ای نسیم ها

این خاطره ی مرا به آنجابرید که برای نخستین باردل من به تپش های دلی دیگر پاسخ گفت..

                                                    ***

با تشکر از لرد بایرون که مرا در گفتن این قطعه یاری کرد

              

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386  |
 

              

ثانیه ها تپش ها را به سوی خود می خوانند

وتپش ها سایه ای بلند رابه دنبال خود میکشند

هردم از دشت امید سرابی پررنگ پدیدارمیشود

به سمتش میروم اما وقتی میرسمنیست

سایه ها پدیدار میشوند ومن امیدمیبندم

که صدایی آشنا از آنتها به گوش رسد

اما سدایم را نمیشنوندوهر ثانیه رشته ای از طناب امیدم پاره میشود

اینک تنها چند نخ از آن مانده

غم و اندوه چون کرمی موزی بر من هجمه آورده

دیگر حتی صدای خودم را نمیشنوم

احساس خالی بودن میکنم

           شاید چند ثانیه تا..........           

پیوند او با تنهایی ,سکوت و مرگ پیوندی دیرین است

تنها و ساکت می آید

و وقتی مرگ به سراغش می آید

 تنها وساکت تن به آغوش او می سپارد

با خود می اندیشد, به تنهایی به سکوت ,

به تلخی و شیرینی,به غم و شادی,

همزاد هم,همزاد او

مرگ و زندگی,زندگیو مرگ

و درهمین افکار است که ناگاه سایه از تپش ها میگذرد.

پایان پایان

پایان

م:دد 

                 

جواب کلاغ سیاه

 مگه تو کلاغ نیسی
وقتی اون بالایی خوب نگا کن
یه کمی که دقت کنی میفهمی
همشون از تو دلتنگترن
خورشید پشت کوه میره
ابر بارون میباره
برگ درختا میریزه.
وهر روز هزار نفردل هزارتا دیگه رو میشکنن
پس از این غمگینترشون نکن
حال اونا از تو بدتره ولی به روی خودشون نمیارن  بالت رو مثل یه پرده سیاه جلوی صورتت بگیر و فکر کن که غمگینترین هستی
قار , قار , به امید دیدار
 

م:دد

شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. 

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم .

پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم.

م:دد

 

                          


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386  |
 
یک ترفند برای موبایل شما

مشترك مورد نظر در شبكه موجود نمي باشد

ترفندي براي فـــــــــــــــــرار از دست طلبكارا !!

نوع آموزش:موبایل

ممکن است شما نیز گاهی حوصله و وقت کافی برای پاسخ گویی به تلفن هایی که به موبایلتان زده میشود را نداشته باشید ؛ شاید گوشی را خاموش کنید و یا حتی بدان پاسخ نگویید که این دو کار تا حدودی خلاف ادب است. اما قصد داریم تا روشی ساده اما کاربردی را به شما معرفی کنیم که با استفاده از آن میتوانید کاری کنید که هر زمان کسی با شما تماس گرفت با پیغام " شماره مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد " یا " شماره مورد نظر مسدود است " و یا ... روبرو شود.
 
 
 بدین منظور گوشی خود را ابتدا روشن کنید.
 
 سپس میبایست کد #094*21*را در گوشی وارد کنید و سپس دکمه Call (دکمه سبز رنگ) را فشار دهید.
 
 پس از چند ثانیه علامتی بر روی صفحه گوشی ظاهر میشود که به معنای فعال شدن این موضوع است.
 
 اکنون هر کس با شما تماس بگیرید با پیغام های ذکر شده بر خورد میکند.
 
 اما برای غیرفعال کردن این قابلیت کافی است که کد #21# را در گوشی وارد کنید و سپس دکمه Call (دکمه سبز رنگ) را فشار دهید.
 
 اکنون میتوانید تماسهای رسیده را دریافت کنید.
 
 
 چند نکته:
 
 با فعال سازی این قابلیت هم میتوانید SMS بفرستید هم SMS دریافت کنید.
 
 این ترفند روی گوشیهای نوکیا و سونی اریکسون تست شده است.
 
 این ترفند با استفاده از سیستم Diverting گوشی ها صورت میپذیرد.
 
 این ترفند تنها بر روی مخابرات ایران تست شده است.
 
 اگر در حین نوشتن کد به Error برخورد کردید مجدد کد را وارد کنید.
 
 افرادی که با موبایل با شما تماس میگیرند با پیغام Diverting نیز روبرو میشوند که چندان مشکلی پدید نمیاورد.

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه نوزدهم مرداد 1386  |
 

مرگ از زندگی پرسیداین چیست که تو را زیبا جلوه میدهد و مرا تلخ. زندگی جواب داد دروغهایی که در من هست و حقیقتی که در تو وجود دارد.

 

بشر چیزی جز یک موجود گرفتار در چنگال دنیا نیست و همیشه آنهایی که احساس میکنند

میتوانند دنیا را تحت تسلط خود درآورند هیچگاه درد پنجه های آنرا احساس نمیکنند تا جایی

 که گرایش به مادیات تا مغز استخوانشان نفوذ میکند وروحشان را به سیطره ی خود میکشد.

ای کاش بشر آنقدر فرصت میداشت که گذشته را باز سازی کند اما جریان آب هیچگاه نمتواند

مسیر خود را به سمت قله بازگرداند.

مفری در همین نزدیکی ها منتظر ماست. شاید راهی باشد برای رهایی از غم.

حتما تنهاییم بیشتر نمیشود.چگونه از این بدتر میشود؟مگر نه اینست که میخواهم خود را به

ساحل آرامش برسانم. تلخیها و غمها بر من هجوم آورده اند. عده ای گویند به دنبال کارهای

شاد باش وعده ای دیگر... . اما هیچ کدام مرا به ساحل امن آرامش نمی رساند جز زمانی که

خود را به آ غوش گرمت ای مرگ واصل کنم.

 

خواهش میکنم نظرتون رو راجع به مرگ بنویسید

نظر ت برام مهمه ......

|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386  |
 

میرسدروزیکه مرگ عشق را باورکنی ....میرسد روزیکه بی من لحظه هارا سر کنی

میرسد روزیکه بی من در کنار خط  من....شعرهای کهنه ام را  مو  به مو از بر کنی

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386  |
 
......شب بود و شمع بود و غم بودو منشب رفت و شمع رفت و من ماندم و غم....
|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386  |
 

يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
از آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق برخيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
كه مي خندم به آن فرزانگي ها
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن
در اين عالم سرانجامي نداريم
چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاكسترم كن
مسم در بوته هستيي زرم كن

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386  |
 
این رو آقا مهدی تو قسمت نظرات نوشته :من خسته ترین واژه ملموس غروبم
کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید

خیلی قشنگه...دمت گرم

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 
..................................................................مردرادردی اگرباشدخوش است

درد تنهایی علاجش آتش  است.... ............................................................                      

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 

وقتي کسي نيست که به دادت برسه پس داد نزن شايد از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم داری...

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 

قفس داران سکوتم را شکستند... دل دائم صبورم را شکستند... به جرم پا به پاي عشق رفتن... پرو بال عبورم را شکستند... مرا از خلوتم بيرون کشيدند... چه بي پروا حضورم را شکستند... تمنا در نگاهم موج مي زد... ولي روياي دورم را شکستند

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 
...يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن

را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم

را خواهي شکست..........

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه دوازدهم مرداد 1386  |
 
فقط به خاطر تو که نانسی رو دوست داری..........اینم مال تو

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه دوازدهم مرداد 1386  |
 خنده
خنده

از يه تركه مي پرسند چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز مي کنن ؟ ميگه : آخه من امتحان كردم..... پياده خيلي راهه

به غضنفر يه ماشين مي دن که فرمونش سمت راست بوده بعد يه مدت ازش مي پرسن « چطوره؟ ميگه خوبه ، فقط هر وقت تف مي کنم ميفته روي زنم

تركه سوار آسانسور ميشه، ميبينه نوشته‌ظرفيت 12 نفر. باخودش ميگه: عجب بدبختيه‌ها! حالا 11 نفر ديگه از كجا بيارم؟

ترکه و لره و تهرانيه رفته بودن دزدي. يکهو صاحب خونه مياد. اون سه تا ميرن تو گوني قايم ميشن . مرده مياد يه لگد ميزنه به گوني اول . تهرانيه صداي گردو در مياره . به دومي ميزنه ...لره صداي نون خشک ميده . به سومي که ترکه توش بوده ميزنه . صدايي نمياد . دوباره ميزنه بازم صدا نميده . چند بار ديگه ميزنه . ترکه شاکي ميشه مياد بيرون ميگه : کره خر ، آرده ، آرد صدا نداره

غضنفر مي‌ميره مي‌ره اون دنيا، ازش مي‌پرسن چي شد مردي؟ ميگه داشتم شير مي‌خوردم ! ميگن: شيرش فاسد بود؟ ميگه نه بابا، گاوه يهو نشست

 

 تركه يه مگس ميگيره, بش ميگه بپر.. مگسه ميپره. مگس رو ميگره يه بالشو ميكنه, بش ميگه بپر.. مگس به زور ميپره . باز مگس رو ميگيره اون يكي بالشم ميكنه, بش ميگه حالا بپر... مگسه نيمپره. بعد تركه ميگه : حالا ما نتيجه ميگيريم كه وقتي بالهاي مگس رو بكنيم ، مگس كر میشه ))))))))

از گورخري پرسيدم: «تو سفيدي راه راه سياه داري، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟«
گورخر به جاي جواب دادن پرسيد:
تو خوبي فقط عادت‌هاي بد داري، يا بدي و چندتا عادت خوب داري؟
ساكتي بعضي وقت‌ها شلوغ مي‌كني، يا شيطوني و بعضي وقتها ساكت مي‌شي؟
ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده‌اي و بعضي روزها خوشحالي؟
لباس‌هات تميزن فقط پيرهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟
و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد، و بعد رفت!
نتيجه اخلاقي: ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره راه‌راه‌هاشون چيزي نمي‌پرسم
::.:.:::.::-::.::...::.:-:.:::..-::.:.:.

 

)*^&^^%$#%%%T?Tz/|\\z<
این کتیبه داریوش کیبر هست که آخیرا از تخت جمشید کشف شده است
و معنی آن این است انرری یه هسته ای حق مسلمه ماست

 

ترکه می ره یه خونه دزدی چون چیزی واسه دزدی پیدا نمی کنه مشقای بچه رو خط می زنه

 

یه روز 3 تا مرغ داشتن با هم درد دل میکردن یکیشون میگه من تو کیف دخترم رژ لب پیدا کردم ..اون کی میگه این که چیزی نسیت من تو کیف دخترم نامه پیدا کردم مرغ فنگلیشسومکی میگه: همه اینا خوبه من تو کیف دخترم تخم مرغ پیدا کردم

 

می دونین تفاوت شهرداری با صدا و سیما چیه؟...اولی آشغال جمع می کنه ..دومی آشغال پخش می کنه

 

ترکه رو ميخوان اسگل کنند رو يه برگ چک مبلغ رو مينويسن خدا تومن . مي بينن ترکه داره گوني گوني از بانک پول مياره بيرون.تحقيق ميکنن ميبينن رييس بانک لره

|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه دهم مرداد 1386  |
 

بنام خدا

خدايا نامه ام را بخوان، سخنم را ناديده مگير چون تو تنها پناه مني و شايد آخرين آن.

اين روزها كه پي در پي مي گذرند مرا نمي خواهند.

اين شب ها كه سياه مي شوند و در كاسهء قلب تيرهء من جاي مي گيرند بر بودنم لعنت مي فرستند.

هواي اين اطراف خدايا روزهاست كه ديگر جايي براي نفس هاي من ندارد.

اين آسمان ديگر حتي دلش به حالم نمي سوزد مرا از مي راند، مرا...

خدايا كنار دريا كه قدم ميزنم از يك سو شن هاي ساحل مرا نفرين مي كنند از يك سو آب آبي دريا خود را به عقب مي گشد.

هر گاه به آسمان مي نگرم خورشيد آنقدر از نگاهم خشمگين مي شود كه صورت خود چون خون قرمز مي كند.

خدايا نامه ام را تا پايان بخوان به نوشته هايم نخند زيرا كه تو آخرين اميد مني.

چگونه به فرداها بينديشم هنگامي كه كسي منتظر رسيدن من به جادهء زندگيش نيست.

چگونه به اميد آينده زنده باشم وقتي تمام درها بسته است و هر دري كه باز مي شود غمگين ترم مي سازد.

چگونه به فرجام اين روزها دلخوش باشم وقتي كه امروزم سراسر اندوه است.

چرا خدايا چرا؟

مگر مردم را لعنت كردم كه بازگشتش به سوي من باشد؟

مگر كودكي را آزردم كه حال جواب گوي معصتش باشم؟

مگر گلي از شاخه با بي رحمي چيدم و كبوري را با سنگ زدم كه حال چنين آواره ام؟

مگر لحظه يادت را در ذهن خود كشتم كه حال فراموش شدهء عالمم؟

چه كردم كه بايد اينقدر تنها باشم؟

نه كسي هست صداي ناله ام را بشنود نه جايي را دارم كه براي ساعتي در آن آنقدر بگريم كه بر را آن هزاران آسياب زنند بند نيايد هيچ كجاي اين دنيا برايم جايي نيست براي روح آشفته ام هيچ كس سر پناهي ندارد.  

خدايا نامه ام به پايان رسيد اما دلم هنوز هزاران ناله دارد...

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه نهم مرداد 1386  |
 
آوریل 1980,اوگاندا:یک پسر دچار سوءتغذیه شدید.عکاس این عکس وقتی که فهمید همان مؤسسه ای که از انتشار این عکس به مدت 5 ماه خودداری کرده است,عکس را وارد رقابتهای عکاسی کرده است بسیار ناراحت شد .وقتی عکس برنده ی جایزه ی بهترین عکس خبری سال شد برآشفت چون مخالف برنده شدن در مسابقه از راه انتشار عکس افراد گرسنه و در حال مرگ بود...

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 

جرج آلن : اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته ميمانند، ميشكنند....   

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 اینو حتماً بخون
حتمآْ بخون
اقتباس از: www.zeshtoziba.com

برگرفته از وبلاگ مسعود ده نمکي


« سلام آقای ده نمکی.
می دونم اینهارو که می نویسم ربطی به قسمت نظرات نداره. چون ایمیلیتو و تلفنتو نداشتم . نمیدونم چرا دلم می خواست باهاتون درد دل کنم . شاید بخاطر اینکه فیلم فقر و فحشا شما را دیدم. زندگی من هم دستکمی از فیلم نداره.
تا چند وقت پیش دختری بودم که در کنار خانوادم زندگی می کردم ولی الان زنی هستم 19 ساله که یا مرد های غریبه زندگی می کنم. بذار از اول تعریف کنم.
تو خونه ما دختر حق و حقوق چندانی نداشت . حرف اول و آخر را پدر و برادرم می زد. مادرمم از لحاظ سختگیری فرقی با اونا نداشت. کمبود محبت داشتم . بشدت احساس تنهائی میکردم. نمی تونستم خیلی با دوستام صمیمی و گرم بشم. چت کردن تنها را فرار من از تنهائی بود. یه روز با یه پسر دوست شدم که نهایتا مسیر زندگیمو عوض کرد.تو عسلویه کار می کرد. 27 سالش بود. اصالتا ترک بود وای ساکن تهران بود. فوق لیسانس داشت و سمت خوبی هم داشت. صبح ها که خونه خلوت بود با هم چت می کردیم. خیلی زود بهش دل بستم. بهم ابراز عشق می کرد.از خانوادم بهش گفتم. خیلی برام دلسوزی می کرد.
از طریق اینترنت با هم عکس ردوبدل کردیم. یه روز برادرم عکسارو تو کامپیوتر پیدا کرد. در یک کلام بگم روزگارمو سیاه کرد. ولی باز به طور مخفیانه با دوست پسرم چت کردنو ادامه دادم. روزها گذشت . برادرم جریانو فراموش نمی کرد. اعصابم خورد شده بود. افسرده بودم. دلم می خواست خودکشی کنم. چندین بار به بهانه های مختلف کتک خوردم. جانم به لبم رسیده بود.دوست پسرم بهم گفت خودکشی نکن. از خونه ای که قدر آدمو نمی دونن باید فرار کرد. گفت بیا عسلویه تا برات کار پیدا کنم.
بعد که شروع بکار کردی به خانوادت خبر بده. اونجا تو کمپ بهت اتاق می دن. بعدا با هم نامزد میشیم و بعد می تونیم ازدواج کنم و کلی حرفای قشنگ قشنگ زد. به هزار مصیبت رفتم بوشهر و سریعا با هزار مکافات رفتم عسلویه.پشیمون شده بودم ولی دیگه فایده نداشت چون را برگشتی نبود. خیلی می ترسیدم. تنها امیدواریم و دلگرمیم فرهاد بود. شب بود که رسیدم. به هزار بدبختی شبو صبح کردم. صبح فرهادو دیدم. برخوردش خیلی گرم نبود. رفت سر کار تا عصر.
خوابم برد تا حدود عصر. باز هم شب و ترس. اینبار شب خوابم برد. یه خواب غیر طبیعی.صبح که بلند شدم دیدم چه بلائی سرم اومده. فرهاد هم نبود.نمی تونم حالمو براتون وصف کنم. عسلویه هم که جائی نداشت که برم. رفتن هم فایده ای نداشت. عصر که اومد حسابی باهاش دعوا کردم. ولی اون بهم محبت می کرد و باز هم وعده می داد که ما می خوایم با هم ازدواج کنیم. این وضع دو روز دیگه هم ادامه داشت و تو این دو روز از من سواستفاده کرد . حتی یکروز مرخصی گرفت.بعد از دو روز سرد شد.به بهانه ای الکی باهام دعوا کرد و می خواست بیرونم کنه. به هزار التماس راضیش کردم که بیرونم نکنه. می گفت دیگه نمیشه تو کمپ نگهداریت کرد.فرداش بود که گفت کاری هنوز برات پیدا نشده. مجبوری که از اینجا بری. خیلی التماسش کردم و به دست و پاش افتادم که کاری کنه برام. ( خیلی طول تفسیرش نمی دم و از جزئیات کم می کنم). گفت یه کاری هست که فکر نکنم قبول کنی . گفتم چه کاری.گفت یه مهندس هست که مدیر یه قسمتیه.زنش خارجه. 3 هفته کار می کنه 1 هفته استراحت.اینجا بهش خونه دادن.یه زن می خواد که کارای خونشو کنه .ماهی 400 هزار تومن بهت میده . خوبیش هم اینه که مسکن و غذا داره دیگه و دربدر نیستی تا کار پیدا کنی. فرداش منو به مدیر معرفی کرد. الحق خیلی با کلاس و خوش تیپ بود. 37 سالش بود. باهام صحبت کرد و منو برد خونه. هنوز هم باورش برام سخت بود که در حقیقت منو برای چی می خواست. همون شب بود که به همه چیز پی بردم. گفت صبح تا عصر کار خونه شبها هم برنامه داریم . عملا حق تصمیم گیری و انتخاب نداشتم.
نمی دونم فرهاد منو به چه بهائی فروخت. باید سکس های وحشتناک آقا را تحمل می کردم. هیچ راه فراری نبود. بهش گفتم که کارگرا اینجا کمتر از 500 هزار نمی گیرن به من کم میدی. گفت اگر می خوای دوستام میارم . هرچی می خوای از اونا بگیر. تقریبا هر شب مهمان داشتم . اگر نمی خواستم با کتک وادارم می کرد. الحق پول هم می دادند. حق هیچگونه اعتراضی ندارم .باید ازشون ممنون هم باشم و خدمتشون کنم تا منو ندازن بیرون. فرهاد هم چند شب یه بار میاد باهام یه سکسی می کنه و میره. بعدا فهمیدم که زنهای زیادی اینجا کارشون اینه. باورش برای خیلی ها سخته. کم کم شناختم دخترای 18 تا 20 ساله که با بعضیاشون سن باباشونو دارن زندگی می کنن . از در آمدشون راضی هستن . به امید روزی هستن که بتونن با پولی که بدست میارن مستقل بشن.
از پولی که می گیرم راضی هستم ولی از کارم هرگز. اینجا رسما کارم فاحشگی شده. شانس داشتم که فاحشگیم ..است. اونائی که در سطح کارگری هستن مصیبت می کشن. هیچ راه فراری ندارم .به این وضعیت خو کردم .نمی دونم چیکار کنم . هیچ وقت فکرشو نمی کردم روزی فاحشه بشم . خیلی راحت فریب خوردم و به بهای ارزونی عصمتمو باختم. راه برگشتی ندارم .
من اسم کارمو فحشای صنعتی می ذارم.
آقای ده نمکی این خلاصه ای از سرنوست منه که نمی دونم خوب نوشتمش یا نه . امیدوارم تا اخر خوانده باشیش. هنوز هم تو عسلویه دارم به کارم ادامه می دم . وقتی آقای مدیر نیست گریه می کنم . نماز می خونم . با خدا رازو نیاز می کنم . خدا خودش می دونه من اینکاره نبودم . و اگر با فرهاد دوست نشده بودم به اینکار کشیده نمی شدم . هر چند خودمم تا حدودی مقصرم.
موفق باشی.
پایان.»
|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 
چشم من به جز خودم
به هیچ کس دیگر تعلق ندارد
ومن آن را بر گونه های ترو تازه ام,
که باد سخنان شما,
پژمرده اش می سازد
سنجاق می کنم

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 
 
بالا