تبليغاتX
بی ادعا**Usb**
«در این دنیای بی حاصل چرا مغرور میگردی سلیمان گر شوی آخر خوراک مور میگردی»
 
مسائل مربوط به آزمون ورودي و پذيرش كارآموزان وكالت دادگستري (صفحه۴)

فهرست اصلي
فهرست:

  *
آگهي آزمون پذيرش متقاضيان پروانه كارآموزي وكالت كانونهاي وكلاي دادگستري ايران سال ۱۳۸۸
  * پاسخ برخي از مهم ترين سوالات داوطلبان آزمون ورودي ۱۳۸۸
-------------------------------------------------------------
برای مطالعه ی ادامه آگهی به ادامه ی مطلب مراجعه کنید

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 

و درود خدا بر او، فرمود: مرگ بهتر از تن به ذلت دادن و به اندك ساختن بهتر از دست نياز به سوي مردم داشتن است. اگر به انسان نشسته در جاي خويش چيزي ندهند. با حركت و تلاش نيز نخواهد داد، روزگار دو روز است، روزي به سود تو، و روزي به زيان تو است، پس آنگاه كه به سود تو است به خوش گذراني و سركشي روي نياور، و آنگاه كه به زيان تو است شكيبا باش. (حكمت 396) امام علی

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 

تا زمانی که خودتان نخواهید ،هیچ کس نمیتواند

تحقیرتان کند.(تئودور روزولت)

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 

زندگی گل زردیست بنام غم زندگی فریاد بلندیست بنام آه زندگی آینه ای شکسته بنام دل زندگی مروارید غلطانی است بنام اشک زندگی لحظه شادی آفرینی دارد بنام مرگ زندگی یعنی خون دل خوردن پشت دیوار آرزو ماندن اولش رنج و آخرش مردن

ددم

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 
شعر باران من اینجا گم شد

آه جای تر او خالی ماند

شعر باران من آن اوج عزیز

که غم غربت من ویران کرد


شعر باران من ای شعر دلم

تا تو رفتی دل من پر زده است

لیک این صفحه سیاهست بی تو

مینگارم درآن

من کنون ،تا غم نیستنت حس نشود


قصه کوتاه کردم

باز باران بارید

از دو چشم خیسم،نیک یا بد

چه تفاوت دارد

ددم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 داستان آموزنده
در زمان ها ی  گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط  جاده

قرار داد و  برای این كه عكس العمل  مردم را ببیند خودش

را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند

پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند.  بسیاری هم

زیر لب زمزمه می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد.

حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این

هیچ كس  تخته سنگ را از وسط  برنمی داشت . نزدیك غروب، یك

روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیك سنگ شد.

بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی  بود تخته سنگ را از

وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.ناگهان كیسه ای

را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز

كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد.پادشاه

در ان  یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی میتواند یك

شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 
هر فردی 

با یک دفترچه ی راهنما 

برای ساختن اینده اش 

به این جهان پا می گذارد 

چه بسیار انانی که 

به یاد نمی اورندان را 

کجا نهاده اند 

 

ریچارد باخ

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
 

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟

انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است.

فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته!

چرااز تو بیم وهراس دارد؟ چرا به تو ناروو بهتان می‌زند؟

تو پرتو درخشانی اما تاریکت می‌پندارند"

توسروش فرخنده شادمانی هستی امادرآستانه توشیون می‌کشند"

تو فرستاده سوگواری نیستی تودرمان دل‌های پژمرده می‌باشی"

تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی"

تو از کاروان خسته ودرمانده زندگانی میهمان نوازی کرده

آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی"

تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
 
بنام خالق هستي، زندگي، مرگ
 
***
من تمام جاده ها را-بی طاقت با چشمانم دویدم وگریستم
***
شاید-قاصدکی خبری-انتظار کشنده بود-آنگاه که مرگ-
بی حوصله دستم را می کشید

شاید-نسیمی عطری بوی
شاید شاید شاید
***
به زمین خوردم و برخواستم-
با پای خسته ی شکسته ی غرورم
***
گریستم همچون ابرکی بهاری-
تمام خطوط درهم رودهارا
***
مرگ دستم را می کشیدو-من دور می شدم-
از جادها
***
ولی انتظار-هنوز- نشسته بود-بر لب جاده-
شاید- قاصدکی خبری-شاید- نسیمی عطری بویی-
 شاید شاید شاید
***
شبهارا- که از چشمانت ستاره می بارید- گریستم
***
شبهارا- که از ماه رویت- نقشی می افتاد -
در برکه بی حوصلگی ها  من-آرام می شدم - باز-
از انتظار - سخنها بود - بین من و این دیوار-با ان تن خشک و زبرش که-
از رویش خزه - یا پیچش پیچک- خبری نبود-
هر روز- حرف دیروز- تکرار گذشته- یادش بخیر
روزی از پنجره ی خورشید-
نگاهت کردم- چشمانم پر اشک بود-
و لبانم می سوخت- تنم از شرم-
می لرزید- انتظار مرا سوزاند-
و سوختم
از شرمی که ناگاه- خیال بوسیدن لبانت- در خوابم افتاد-
***
انتظار همچنان باقیست-
***
حتی با انکه-
مرگ دستانم راباقدرت می فشارد-
و در جاده ی بی کسی می کشد....
م:دد
|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  |
 
امام صادق از پدر گراميش نقل مي کند که فرمود:

چهار طايفه هستند که در جهنم بخاطرعذاب شديدشان اهل جهنم

رااذيت و آزارمي دهند،درجهنم از ماء حميم مي نوشندو صداي

واويلايشان  بلند مي شود. بعضي از اهل دوزخ به بعضي ديگر

مي گويند:گناه اينان چيست که عذابشان اينقدر شديداست که

ما را هم اذيت مي کند؟

يکي ازاين چهارطايفه:در تابوتي ازآتش،معلق وآويزان است.

طايفه دوم: امعاء و احشايشان روي زمين کشيده مي شود.

طايفه سوم: از دهانشان خون و چرک جاري است.

طايفه چهارم: گوشت بدن خودش را مي خورد.

آنگاه اهل جهنم از فرشته عذابي  که موکل  بر اينان است

مي پرسند که: تقصير و گناه طايفه اول چيست؟

مي گويد: اين شخص وقتي مرد، حق الناس در گردنش بود که نه

خودش ادا کرد و نه وصيت به ادا و وفاي دين کرد.

سپس مي پرسند : گناه طايفه دوم چه  بوده است که هم خودش

در عذاب است و هم ما را اذيت مي کند؟

مي گويد: او کسي است  که از بول اجتناب  نمي کرده که کجا

بريزد و کجا ترشح کند.

مي پرسند: گناه طايفه سوم چيست؟

مي گويد:و کسي است که حرفهاي بدوخبيث مي زده و به مردم

نسبتهاي ناروا مي داده.

آنگاه مي پرسند : طايفه چهارم چه گناهي کرده اند؟

ميگويد:آنان باغيبت وسخن چيني،گوشت مردم رامي خورده اند.

م:دد 

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه پانزدهم شهریور 1387  |
 
مرگ قو

شنيدم كه چون قوى زيبا بميرد

فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ، تنها نشيند به موجى

رود گوشه اى دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

كه خود در ميان غزل ها بميرد

گروهى برآنند كه اين مرغ شيدا

كجا عاشقى كرد، آنجا بميرد

شب مرگ، از بيم، آنجا شتابد

كه از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نكته گيرم كه باور نكردم

نديدم قويى كه به صحرا بميرد

چو روزى زآغوش دريا بر آمد

شبى هم در آغوش دريا بميرد

تو درياى من بودى، آغوش وا كن

كه مى خواهد اين قوى، زيبا بميرد

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه هشتم تیر 1387  |
 

و نترسيم از مرگ
مرگ پایان یک کبوتر نیست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
مرگ گاهي ودكا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 
تحمل

تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسانتر است.

سهل است که انسان بميرد تا آنکه بخواهد به تکدي حيات بر خيزد چه چيز مگر هراسي

کودکانه در قلب تاريکي، آتش طلب مي کند؟ مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نيست؟

نه بانو... بگذار که انتظار، فرسودگي بيافريند،زيرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. وما

مي توانستيم ايمان به تقدير را مغلوب ايمان به خويش کنيم . آنگاه ماهرگز نفرين کننده

امکانات نبوديم... بانو.. دستمال هاي مرطوب تسکين دهنده دردهاي بزرگ نيستند

 اينک،سرنوشت،همان سرافرازي ازلي خويش را پايدار مي بيند. شايد.. شايد،ما نيز

عروسک هاي کوکي يک تقدير بوده ايم....نمي دانم...."

|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 

آسمان هم دادش بر سر ما بلند شد

ما همچنان فریاد سکوتش را نشنیدیم

بازیمان ادامه داشت

ما خودمان را دشنام فرستادیمو

آسمان بازی ما را

ما فکر امروز بودیمو آسمان داد فردا میزد

ما می پاشیدیم بذرکینه و حسرت

و آسمان بدیهای ما را با نفرین آبیاری کرد

و ما همچون آدمها

شخم زدیمو میلاد خویش رانفرینی داغ فرستادیم و

اینگونه زیستیم

و آسمان همچنان گریست

وهمچنان دشنام همیشه خواهد داد

بازی ما را

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه نهم فروردین 1387  |
 

 

آمد سحري ندا زميخانه ما          كاي رند خراباتي ديوانه ما

 

برخيز كه پر كنيم پيمانه زمي         زان پيش كه پر كنند پيمانه ما

بهار زندگیتان پیروز

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه یکم فروردین 1387  |
 

خاک

خاك ميخواند مرا هردم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقم نيمه شب

گل به روي گور نمناكم نهد

می نهد او..می نهد او..می نهد

او مرا با خود تا فردایی دگر

می بَرد...

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386  |
 

 تا شبانگاهان می رسد از راه

 

می آید بدیدارم سیاهی

 

مرا درمان شود

 

مرا همدم شود مونس شود او گاهگاهی

 

مرا او میکشد زین پس در آغوش

 

مرا او میبر د در اوج غمها

 

برایم شعر دلتنگی

 

شعر غم را می سراید

 

و من همدم شوم هر لحظه با او

 

چه خوش باشد که غمخوارم بود غم

 

وزین پس...

 

هر دو میخوانیم

 

به زاری شعر غم را

 

چه بی تابم برایت

 

چه نالانم برایت

 

چه میخوانم برایت

 

چه سوزی در صدا دارم

 

چه فریادیُ فغانیُ اشکُ و آهی

 

در صدا دارم

 

ندیم و همدم و غمخوار من گریان

 

سیاهی هم شده نالان

 

همه با من در آوازند

 

همه با من چه مینالند...

 

م :  د  د

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386  |
 

آشنایی با مسا‌یل حقوق خانواده:«تفاوت فسخ ازدواج و طلاق»

برای پرداختن به این دو مقوله متفاوت از یک دیگر ابتدا لازم است تعاریفی مختصر از مفاهیم فسخ.نکاح.طلاق داده شود:

برای خواندن مطلب به ادامه مطلب مراجعه کنید.

م:دد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 

خسته ام از نقابها که میپوشانند حقیقت را

دلشکسته ام از صورتکها که دروغ میگویند

غمین از آنهایی که مبدل جامه ای جز دورویی بر تن ندارند

خدایم ُُُُ ُ ُیاریمُ ُ ُ تا تحمل نیرنگ این اشنایان غریب بدارم

م:دد

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 

من شعر ميگم

وميخوام تو يكي از شعرهام واقعيت زندگي و دوست داشتن را تجربه كنم

مي خواهم چشمهايم را ببندم و پايم را از روي زمين بردارم

مي خواهم بر روي آسمان قدم بگذارم و گمشده درونم را در بيكرانه پاكيها بي يابم

و مي دانم حالا كه قصد سفر دارم كسي از آسمان دستم را خواهد گرفت

|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
 
 
بالا